+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 23:4  توسط فاطمه
|
که هرکس ارزش دیدن ندارد
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
مي شود حتي براي ديدن پروانه ها
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده ، بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از « كاش مي شد » هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیمانه به دست می پرستم دادی
من بودم و عشق و مستی و بی خبری
یکباره بیامدی شکستم دادی...
![]()
![]()
![]()
![]()