تبليغاتX
به چشمانت بیاموز

به چشمانت بیاموز

که هرکس ارزش دیدن ندارد

 

خداوندا

 


در اين سالي كه در پيش است نمي‌دانم چه تقديري مرا فرموده‌اي


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 23:4  توسط فاطمه  | 

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

 

 

 

 

 

نرم نرمك مي رسد اينك بهار...

بوي باران                         

 

 

بوي سبزه

 

 

بوي خاك

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:34  توسط فاطمه  | 

بوي غربت مي دهم اما غريبه نيستم ، گرچه مي دانم كه عمري در غريبي زيستم

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 9:32  توسط فاطمه  | 

کاش می شد...

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود

 

 

در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود

 

 

مي شود حتي براي ديدن پروانه ها

 

 

شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود

 

 

دست در دست پرنده ، بال در بال نسيم

 

 

ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود

 

 

كاش مي شد حرفي از « كاش مي شد » هم نبود

 

 

هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 9:14  توسط فاطمه  | 

شراب

ای آنکه شراب ناب دستم دادی

پیمانه به دست می پرستم دادی

من بودم و عشق و مستی و بی خبری

یکباره بیامدی شکستم دادی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 13:45  توسط فاطمه  |